قلب یخی

قلب یخی

+نوشته شده در 7 / 7 / 1398,ساعت21:8توسط mehdi |
و عشق

عشق

دفتر عشـــق كه بسته شـد
دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونیكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
برای فاتحه بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتی میگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نمیكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم
دوسـت ندارم چشمای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تیر خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود
بشنواین التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ

ــ

 

+نوشته شده در 27 / 8 / 1389,ساعت22:53توسط mehdi |

 

 

 

گویند غروب جاییست که زمین، آسمان را می بوسد…

امشب برای تو غروب می کنم کجایی آسمان من …

+نوشته شده در 21 / 8 / 1389,ساعت17:51توسط mehdi |
عکس های خنده دار

Persianv.com At site

 

 

به ادامه مطلب برید...

ادامه مطلب
+نوشته شده در 14 / 8 / 1389,ساعت20:25توسط mehdi |
تست محبت تست عشق و شخصیت

 

اس ام اس عاشقانه مهر ماه 89-www.parsianfun.com-پارسیان فان

.

 

سناریوهای زیر تلاش می‌کنند که شخصیت عشقی شما را توضیح دهند…

 

به ادامه مطلب برید خیلی جالبه...

ادامه مطلب
+نوشته شده در 25 / 7 / 1389,ساعت22:14توسط mehdi |
یه عکس جالب

+نوشته شده در 14 / 7 / 1389,ساعت21:4توسط mehdi |
یه داستان غم انگیز
 **    داستان ازعشقي بي همتا ... **
 


چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام مینشست .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( م... )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
م... پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
م... مرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام

+نوشته شده در 11 / 7 / 1389,ساعت21:25توسط mehdi |
سوار شدن 21 زن و مرد یکجا در یک ماشین ( ببینید !)

+نوشته شده در 9 / 7 / 1389,ساعت15:31توسط mehdi |
يک حرکت زيبا

                         بخونیدش خییییییییلی با حاله

 

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

+نوشته شده در 9 / 7 / 1389,ساعت15:24توسط mehdi |
چنتا عکس جالب

http://www.irannaz.com/news_cats_1.html

ادامه مطلب
+نوشته شده در 9 / 7 / 1389,ساعت15:13توسط mehdi |
داستان واقعی از زبان یه دختر…

روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.

بعدا” فهمیدم چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!

یه آه از ته دل کشید.

بعدا” فهمیدم که آه نبوده و آسم داره!

بهش یواشکی یه لبخند زدم . ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این حودداریش واسم خیلی جذاب بود.

بعدا” فهمیدم که خودداری نبوده,بلکه تا حالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود !!

آروم و با عشوه اومدم جلوش. دیدم داره تند تند بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعدا” فهمیدم که تیک داره و چشمک زدنش دست خودش نیست!.

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بو به تته پته افتاده بود.

بعدا” فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرم انداخت پایین و کفت س س س سلام.

بعدا” فهمیدم که از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

بهش گفتم دانشگاه میری؟ گفت آره, مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.

بعدا” فهمیدم اصلا” هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه ی افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده !

بهش گفتم: داره دیرم میشه . گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم, من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش . ولی هیچوقت زنگ نزد.

بعدا” فهمیدم کادوی تولد ۳۰ سالگیش یه مبایل اسباب بازه هست که همه جا با خودش میبره.

نکات مهم:

-چقدر چیز میشه بعدا” فهمید !!!

-آدم منگل هم دل داره!!!

+نوشته شده در 7 / 7 / 1389,ساعت21:30توسط mehdi |

 توی لحظه های دلگیر

                               این به خاطرت بمونه

                                                  که همون یه قطره اشکم

                                                                          زندگیتو میسوزونه

                                

+نوشته شده در 6 / 7 / 1389,ساعت21:23توسط mehdi |
یه بچه پر رو

+نوشته شده در 1 / 7 / 1389,ساعت20:57توسط mehdi |

 

این جمله ای هست که من عاشقشم و واقا" دوسش دارم

امیدوارم شمام خوشتون بیاد

    (  زندگی تاس خوب اوردن نیست

               تاس بد را خوب بازی کردن است )

+نوشته شده در 29 / 6 / 1389,ساعت21:58توسط mehdi |
جملات کلیدیه <قلب یخی>
 اقبال را خودمان شكل میدهیم بعد آنرا تقدیر می نامیم
  

 تو همانی که می اندیشی


 یا درست حرف بزن یا درست سکوت کن


 چنان باش که به هر کس بتواني بگويي مثل من رفتار کن.


ازهمه چیزگذشتن وبه همه چیزرسیدن مهم نیست،مهم ازچه گذشتن وبه چه رسیدن است.


شخصیت هرکس بارفتارش شناخته می شود نه باکلماتی که برزبان می آورند.


دوستانت باید مثل کتابهائی که می خوانی کم باشندوبرگزیده.


همیشه دشمنان خویش راببخشید،چیزی بیش ازاین آنها راناراحت نمیکند

+نوشته شده در 29 / 6 / 1389,ساعت21:47توسط mehdi |
داستان زندگی

مردی نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد . دکتر گفت به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر می خنداندت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم… و این داستان خیلی از ماهاست

+نوشته شده در 23 / 6 / 1389,ساعت21:54توسط mehdi |
دلم گرفته

در تنهاترین تنهاییم تنها کسم تنهای تنهایم گذاشت ،

 

ای خدا به حق تنهاییت در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نگذار

 

دلم گرفته از ادمایی که میگن دوستت دارم اما
 
معنیشو نمیدونن،از ادمایی که
 
 
میخوان ماله اونا باشی اما خودشون ماله تو
 
نیستن،از اونایی که زیر بارون برات
 
میمیرن و وقتی افتاب میشه همه چیز  یادشون
 
میره!

+نوشته شده در 21 / 6 / 1389,ساعت23:11توسط mehdi |
عکس های زیباترین قلب ها

http://unitedcats.files.wordpress.com/2007/11/broken-heart.jpg

حتما" به ادامه مطلب برید خیلی جالبه

ادامه مطلب
+نوشته شده در 20 / 6 / 1389,ساعت21:24توسط mehdi |
جمله های ناب

همیشه آرزوهاتو یک جا بنویس و یکی یکی اون ها رو از خدا بخواه خدا یادش نمیره که اون هارو بهت بده اما تو یادت میره چیزایی که الان داری ارزوهای دیروزت بوده


تا توانی در جهان یکر نگ باش
قالی از صد رنگ بودن زیر پاافتاده است

کاش معشوقه ز عاشق طلب جان میکرد

تا که هربی سرو پایی نشود یارکسی

 


هررفتنی رسیدن نیست اما هررسیدنی مستلزم رفتن است


هیچگاه خطوط قلبمان را اشغال نکنیم شاید خدا پشت خط باشد....

قلب


 

+نوشته شده در 20 / 6 / 1389,ساعت21:0توسط mehdi |
جملات زیبا

+++ هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند

+++ لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند...

+++ يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است

+++ هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد

+++ فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .

+++ يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است

+++ عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است .

+++ عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند.

+++ عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است.

+++ عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را - از خود روشن مي سازد. (باربارا دي آنجليس)

+++ عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند. (باربارا دي آنجليس)

+++ آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند. (باربارا دي آنجليس)

+++ عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. (باربارا دي آنجليس)

+++ تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد. (باربارا دي آنجليس)

+++ ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو)

+++ اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز)

+نوشته شده در 20 / 6 / 1389,ساعت20:30توسط mehdi |
عکس های عاشقانه

ادامه مطلب
+نوشته شده در 2 / 6 / 1389,ساعت21:44توسط mehdi |
من تو را میفهمم

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

و تو هم می دانی

تا ابد در دل من می مانی

 

+نوشته شده در 2 / 6 / 1389,ساعت20:58توسط mehdi |
عشق...

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

 

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق، به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌ هایم
کوشش رود، به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِی دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار! به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها، گرچه که در پیله بمانَد غزلم
صبر این کِرم، به زیبا شدنش می ارزد

+نوشته شده در 1 / 6 / 1389,ساعت21:43توسط mehdi |
تورا دوست دارم

برای من زیباتر از ریزش نم نم بارون،
 

قشنگتر از دشت و بیابون،
 

رنگ چشمون تو بوده.
 

برای من زیباتر از طلوع خورشید بین کوهها...
 

آب جاری توی رودها...
 

شوق اشکای تو بوده.
 

حقیقته حقیقته ای همیشه تکیه گاهم...
 

ای تو شعر هر ترانم...

بی تو همدمی ندارم.
 

عاشق تویی،شیدا تویی
 

مریم پاکیزة من،
 

ای تو معنای صداقت...
 

تو حقیقتی،حقیقت.
 

تو عزیزی،نازنینی،
 

تو،تو این عشق ، عاشق ترینی
 

من به لطفت جون گرفتم...
 

مهربونم،به تو خو گرفتم.

تو رو دوست دارم...
 

تو رو دوست دارم...
 

تو رو دوست دارم...

تو رو دوست دارم...
 

تو رو دوست دارم...
 

تو رو دوست دارم...


+نوشته شده در 26 / 5 / 1389,ساعت2:13توسط mehdi |
کافرنامه

خدايا کفر نمي‌گويم،
پريشانم،

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي
غرورت را براي ‌تکه ناني

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته
تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!

 

خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌
ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

خداوندا تو مسئولي.

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

+نوشته شده در 26 / 5 / 1389,ساعت2:9توسط mehdi |
عشق

چه بسیار دلهایی که می پرستند و نیکی می ورزند و پرستش و تقوی و نیکی نیز در آنها زشت و آلوده و پلید است.


و چه دلها که عشق می ورزند و گناه می کنند و خطا و هوس و گناه نیز در آنها زیبا و پاک و زلال است.

 

+نوشته شده در 26 / 5 / 1389,ساعت2:5توسط mehdi |
زود قضاوت نکن

 

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می‌تواند ببیند !

+نوشته شده در 16 / 5 / 1389,ساعت23:4توسط mehdi |
 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید ، باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید ، یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم ، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام ، بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب ، شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ ، همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن ، لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه عشق گذران است ، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است ، تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم ، سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ، چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم ، بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم ، حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم ، اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ، اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید ، یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم ، نگسستم نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ، بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 


 


فریدون مشیری
+نوشته شده در 16 / 5 / 1389,ساعت22:58توسط mehdi |